تبليغاتX
نا گفتنی های تلخ و شیرین -
زمانه را چو نیکو بنگری همه پند است

خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي 

 

اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از

 

خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه تنها

 

تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را

 

ندارد .

کمی تامل کن.....

گرد و غبار وجودت را گرفته.

 

پشت  گرد و غبار هر کاری مي كنيم  دريغا که همچنان در چشم

 

انتظار باد نشته ايم.باد آمد و رفت ما همچنان در انتظارش گرد و

 

خاک می خوريم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:0  توسط آرین  |